خوش به حال شدن یلدا بلا
گل مامانی خوشگلکم
دیشب مامان جون مهری و بابا جون مرتضی بعد از دوماه و چند روز اومدن دزفول
خدا بخواد اواخر اردیبهشت راهی مکه هستن و اومدن برای خداحافظی
وقتی اونا رو دیدی انقدر خوشحال شدی که من و بابا رو فراموش کردی و تا دیروقت با مامان جون مهری بازی میکردی و صبحانه رو هم رو پاهای بابا جون مرتضی خوردی 
قربون دلت برم که انقدر نزدیک و مهربونه
امروز صبح هم هدیه روز مادر خودمون رو تقدیم مامان جون کردیم که از دیدن اون هم مامان جون هم بابا جون حسابی غافلگیر شدن و خوشحاااااااااااااال 

حالا اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه تابلو شاسی از عکس چهارتا نوه ی اونا که عاشقشونن

بابایی میگفت این بهترین هدیه است
خوشحالیم که خوشحال شدن
حالا هم رفتن پیش مادر بزرگم ...
صبح هم مامان حاجی اومدن و با اون هم حساااابی بازی کردی .داشتم سالاد درست میکردم اومدی پوست خیارها رو خوابوندی رو صورتم و کلی خندیدی قربون خنده های شیرینت برم الهی




خوش به حال شدن یلدا بلا 

